1
در سیاست ایران، نوستالژی فقط یک احساس جمعی یا دلتنگی تاریخی نیست. نوستالژی یک سازوکار فعال است. سازوکاری که نه با سرکوب مستقیم، بلکه با اشباع فضا از گذشته، آینده را خنثی میکند. مسئله، علاقه به دیروز نیست؛ مسئله ناتوانی در تصور فرداست. نوستالژی، تخیل سیاسی را از کار میاندازد. هر امکان تازهای، پیش از آنکه شنیده شود، با گذشته سنجیده میشود. آیا شبیه انقلاب است؟ آیا تکرار اصلاحات است؟ آیا یادآور نظم ازدسترفته است؟ وقتی گذشته معیار قضاوت میشود، آینده هرگز به زبان نمیآید. سیاست، بهجای آنکه میدان امکان باشد، به آرشیو خاطرات تبدیل میشود.
در این میان، پادشاهیخواهی خالصترین و منسجمترین شکل این انسداد نوستالژیک است. نه فقط بهعنوان یک گرایش سیاسی، بلکه بهمثابه منطقی که کل میدان اپوزیسیون را سازمان میدهد. در این منطق، سیاست پروژه ساختن نیست؛ پروژه بازگرداندن است. آینده چیزی برای اختراع ندارد؛ فقط باید شبیه گذشته باشد.
2
پادشاهیخواهی تنها با زور عمل نمیکند؛ با تثبیت معنا. با تصویر، شکوه، حسرت و روایتهای آماده نیز عمل می کند. نتیجه آن است که هر ایده تازهای مشکوک میشود، هر پرسشی اضافه تلقی میشود، و هر نقدی نشانه انحراف قلمداد می شود. سیاست از گفتوگو به وفاداری فروکاسته میشود، و اختلاف، بهجای آنکه منبع زایش باشد، به تهدید تبدیل میگردد. در چنین وضعیتی، اپوزیسیونی که باید آزمایشگاه سیاست باشد، به موزه تبدیل میشود. موزهای پر از تصویر و خاطره، اما تهی از پروژه. موزه محل حفظ است، نه خلق. و سیاستی که خلق نکند، حتی اگر پرسروصدا باشد، سترون است.
3
نوستالژی با خشونت نمیکشد؛ با سکوت خفه میکند. همهچیز از پیش نامگذاری شده است، و آنچه نام ندارد، از حق وجود محروم میشود. به همین دلیل است که در ایران، انقلاب به اسطوره بدل میشود، اصلاحات به خاطره ای طلایی، و نوستالژی به رؤیای نظم. در هر سه، زبان آینده غایب است.
4
پادشاهیخواهی حتی اپوزیسیون را نیز ناتوان کرده است، زیرا آن را از آینده میترساند. اپوزیسیونی که از آینده بترسد، ناگزیر به گذشته پناه میبرد. در نتیجه، حتی مخالفت با وضع موجود هم بیاثر میشود، چون در زمینی بازی میکند که قواعدش را نوستالژی نوشته است.
مسئله ایران نداشتن آلترناتیو نیست؛ داشتن آلترناتیوی است که خود را پایان سیاست معرفی کرده و راه تولد هر آلترناتیو دیگری را بسته است. این انسداد، فقط محصول سرکوب حاکمیت نیست؛ محصول ساختاری است که تخیل را پیشاپیش حذف میکند.
رهایی سیاسی نه در نفی گذشته است و نه در بازسازی آن. رهایی از جایی آغاز میشود که حافظه دیگر ابزار قضاوت نباشد، بلکه میدان بازی امکانهای سرکوبشده شود. سیاست زمانی دوباره زنده میشود که جرئت کند چیزی را تصور کند که هیچ شباهتی به دیروز ندارد.
◼️ تا وقتی گذشته معیار سیاست است، آینده فقط یک خطای فکری تلقی میشود. و سیاستی که از آینده میترسد، پیشاپیش شکست خورده است.
