بهرام بیضایی در “مرگ یزدگرد” با ساختاری دادگاهیـروایی، فروپاشی نظم ساسانی و مرگ آخرین شاه آن را بازنمایی میکند. فیلم در ظاهر روایتی ضدقدرت و ضدشاه است؛ اما در لایهی عمیقتر، نوعی “بازسازی فارسیمحور از تاریخ ایران” را پیش مینهد که در آن، زبان، سوژهها و حتی مردم در چارچوب روایتی مرکزگرا بازتعریف میشوند.
۱. زبان فارسی بهمثابه زبانِ طبیعی تاریخ
سلسلهی ساسانی یک امپراتوری بود. ساسانیان نیز مثل دیگر امپراتوریها بخش بزرگی از سرزمینهای تحت حاکمیتشان را بزور تصاحب کرده بودند. در نتیجه متصرفات آنها از لحاظ قومی، زبانی و مذهبی تنوع زیادی داشت. آنها نیز مثل امپراتوریهای عرب، مغول، عثمانی، روس و انگلیس نه به نفعشان بود و نه میتوانستند زبانهای مختلف را از بین ببرند، فرهنگهای گوناگون را تماما استحاله کنند و مردمان تحت سلطهشان را به موجودات انتزاعی یکدست و همسان فرو بکاهند.
اما بهرام بیضایی در عالم تخیل مشغول چنین کار مخاطرهآمیزی میشود. در “مرگ یزدگرد”، همهی شخصیتها—از شاه و موبد گرفته تا آسیابان و همسرش—به فارسی معیارِ فاخر و ادیبانه سخن میگویند. این انتخاب، صرفاً یک ضرورت نمایشی نیست؛ بلکه تاریخی را بازنمایی میکند که در آن تنوع زبانیِ امپراتوری ساسانی (پهلوی، پارتی، ترکی، سغدی، زبانهای محلیِ آذریِ کهن، آرامی، عربی و…) بهکلی محو شده و تاریخ بهگونهای روایت میشود که گویی همیشه به فارسی سخن گفته است.این امر نمونهی روشن طبیعیسازی زبان مسلط است: فارسی نه بهعنوان یک زبان تاریخی، بلکه بهعنوان “زبانِ خودِ تاریخ” عرضه میشود.
۲. «مردم» بیچهره، بیقوم، بیزبان
فیلم ظاهرا مدعی است که روایتِ رسمیِ شاهانه را به چالش میکشد و “صدای فرودستان” را وارد تاریخ میکند. اما این فرودستان نه هویت قومی دارند، نه زبان مستقل، و نه حافظهی تاریخیِ جدا از روایت کلان. آسیابان و همسرش، بهجای آنکه نمایندهی مردمی چندقومیتی باشند، به سوژههایی انتزاعی و بیریشه بدل میشوند؛ سوژههایی که فقط در زبان و منطق روایت مرکز (دربار/دادگاه) قابل فهماند. این همان مکانیسمی است که گایاتری اسپیواک آن را “سخن گفتن بهجای فرودست” مینامد.
۳. عرب بهمثابه تهدید بیرونی، نه سوژهی تاریخی
در “مرگ یزدگرد”، اعراب—بهعنوان نیروی تاریخیِ در حال ورود—عمدتاً در مقام تهدید بیرونی و فروپاشنده ظاهر میشوند، نه بهعنوان سوژههایی با منطق، زبان و تاریخ خاص خود. این امر تاریخ را به دوگانهی “ایرانِ اهورایی/ عرب اهریمنی” تقلیل میدهد.
و شکست ساسانیان را نه محصول انسداد سیاسی، تضادهای طبقاتی و قومی و سرکوبهای وحشیانهی مذهبی، بلکه صرفا نتیجهی هجوم “دیگریِ خارجی” نشان میدهد. چنین روایتی، کاملاً با تبارگرایی فارسیمحور همخوان است.
۴. دادگاه بهمثابهی استعارهی مرکز
ساختار دادگاهی فیلم، خود استعارهای از قدرت مرکزیِ قضاوتگر است. هر روایت—حتی روایت آسیابان—باید در زبان مرکز بیان شود، در منطق مرکز سنجیده شود، و در نهایت، توسط نمایندگان مرکز داوری گردد. در اینجا، تاریخ نه میدان تکثر روایتها، بلکه صحنهی رقابت روایتها در برابر قدرتی واحد است؛ قدرتی که خود را بیطرف و عقلانی مینمایاند، اما عمیقاً ایدئولوژیک است.
۴. چند نقلقول
«شاه، سایهی خدا بود؛ اگر افتاد، سایه هم افتاد.»
این بیان، فروپاشی نظم سیاسی را به شکلی اسطورهای روایت میکند، نه اجتماعی–قومیتی. در این تصویر، مردم نه کنشگران تاریخ، بلکه تماشاگران سقوط یک نظم مقدساند.
-«این سرزمین، بیشاه نمیماند.»
چنین گزارهای، ناخودآگاه حامل ایدهای تداوم “ایرانِ واحد” است؛ ایرانی که علیرغم اسلامی شدن از موی سر تا ناخن پا، تغییر شاهان، سلسلهها، مرزها و مردمان به زعم بیضایی جوهری ثابت دارد—جوهری که در آثار او، عموماً با فرهنگ فارسی هممعنا میشود.
«مرگ یزدگرد» اثری مهم و پیچیده است، اما از منظر نقد قومی و زبانی، تاریخ تکزبان و تکمرکز میسازد؛ مردم را از هویتهای واقعیشان تهی میکند؛
و شکست تاریخی را در چارچوب ناسیونالیسم تبارگرا بازتفسیر میکند. در نتیجه، با ژست ضدقدرت—در سطحی عمیقتر، بازنویسی فارسیمحور از تاریخ کشور ارائه میدهد؛ بازنویسیای که تنوع قومی و زبانی را یا حذف میکند یا به حاشیه میراند.
بهرام بیضایی که یک تبارگرای تمام عیار بود گهگاه افکارش به فاشیسم فرهنگی نزدیک میشد. وی برای بخش بزرگ از مردمان کشور، که مرکز صدایشان را ناشنیده میگیرد، حبل المتین همگرایی نیست، نماد تبعیض و بازتولید گفتمان مسلط است.
