۱. زمستانی آرام در کنار دریاچه ژنو
برفِ سال ۱۹۷۸ هنوز از تپههای سبزِ کورسو-سور-ووه نرفته بود. روستا آرام بود؛ همانقدر آرام که خانهی چوبی چاپلین در سالهای پیری او بود. تنها چند ماه از خاموششدن آن نفسهای سالخورده میگذشت؛ نفسهایی که روزگاری جهان را با یک عصا، یک پاپیون و یک نگاه خندان، تکان داده بودند. صبح دوم مارس، مه نازکی روی قبرستان کوچک نشسته بود. هیچکس هنوز نمیدانست که شب گذشته، تابوت یکی از مشهورترین چهرههای تاریخ سینما از خاک بیرون کشیده شده است.
۲. خبر تکاندهنده
ساعت ده صبح، گورکنِ پیر، هنگام قدم زدن میان قبرها، به خاکی دست خورده و جای پاهای تازه توجه کرد. چیزی عجیب بود. با بیلی که کنار درخت تکیه داده بود خاک را کنار زد، و همانجا خشکش زد: قبر چاپلین خالی بود.
تا ظهر، خبر مثل آتش در روستا پیچید. پلیس کانتون وو رسید، خبرنگاران از ژنو راه افتادند، و خانهی چاپلین زیر نگاههای سنگین دوربینها فرو رفت. اونا چاپلین، همسر چارلی، با چهرهای آرام اما اندوهگین فقط یک جمله گفت: «چارلی حتی در مرگ هم آرام نمیگیرد.»
۳. طرح یک اخاذی ناشیانه
دو مرد مهاجر، هر دو فقیر و بیکار، ماهها بود درباره دزدیدن جسد فکر میکردند. رومن وردا، لهستانی، مغزی بود که نقشه را کشیده بود؛ مردی که روزگاری مکانیسی ساده بود و اکنون میان بیکاری و قرضها گرفتار. گانچو گانف، بلغاری، نه ولع پول داشت نه کینهای از چاپلین؛ او صرفاً دنبال شراکتی بود که از آن راهی به زندگی پیدا کند.
آنها نیمهشب به قبرستان رفتند: دو مرد، یک بیل، یک چراغقوه، و جسارتِ خام. تابوت را با زحمت از خاک بیرون کشیدند، آن را در یک وانت کهنه گذاشتند و در تاریکی شب ناپدید شدند. فردای آن روز، نامههایی به خانهی چاپلین ارسال شد. درخواستشان ساده و گویا بود: ۶۰۰ هزار دلار.
۴. تماسهایی که راز را لو داد
پلیس تماسها را زیر نظر گرفت. وردا با لهجهای خام و صدایی ساختگی میگفت: «پول را بدهید تا پدرتان را پس بگیرید.» اما اشتباهات یکی پس از دیگری رخ میداد: تماسها از تلفنهای عمومی نزدیک محل زندگیشان بود؛ درخواستهایشان مرتب تغییر میکرد؛ وردا فکر میکرد پلیس سوئیس «مثل فیلمهای آمریکایی کند» است.
اما پلیس سوئیس، در سکوت و دقتی مثالزدنی، تماسها را دنبال کرد. هر بار حلقه تنگتر میشد.
۵. پیدا شدن مخفیگاه تابوت
پس از هفتهها تعقیب تلفنی، پلیس وردا و گانف را دستگیر کرد. اعتراف آنها ساده بود:
تابوت را در مزرعهای دورافتاده، کنار یک جادهی خلوت، زیر ۲ متر خاک پنهان کرده بودند.
وقتی پلیس و خانواده چاپلین به محل رسیدند، باران ملایمی میبارید. بیلها در خاک فرو میرفتند، و آرامآرام چوبِ تابوت پیدا شد. پلیس پارچهی گلآلود را کنار زد. همه نفس راحتی کشیدند. جسد چاپلین، بازیگر بزرگ سینما، پس از پنج هفته سرگردانی، پیدا شده بود.
۶. پایان: آرامش در آرامگاهی از بتن
دادگاه برگزار شد: وردا به چهار سال و نیم زندان محکوم شد. گانف ۱۸ ماه زندان تعلیقی گرفت و از کشور اخراج شد. خانواده چاپلین تصمیم گرفتند این بار تابوت را در قبر جدیدی از بتنِ ضخیم دفن کنند؛ قبری که مانند یک قلعه غیرقابل نفوذ بود.
اونا چاپلین هنگام دفن مجدد آرام زیر لب گفت:
«چارلی، آسوده بخواب. این بار کسی نمیتواند تو را بدزدد.»
۷. آخرین صحنه
اگر چاپلین زنده بود، شاید این ماجرا را تبدیل به یکی از کمدی-تراژدیهایش میکرد: دو دزد ناشی، پلیسی آرام و دقیق، و جهانی که دوباره با نام او تکان خورد.
اما اینبار، داستان، نه فیلم بود و نه نمایش. این زندگی واقعی انسانی بود که حتی پس از مرگ هم قصهساز ماند.
